آموزش زبان انگلیسی در خواب آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید
شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

110. جای خالیِ مسافر  (مینیمال)

چهارشنبه 20 اردیبهشت 1391 ساعت 14:27

گاهی حساب کردنِ کرایۀ جای خالی یه نفر توی تاکسی هم به آدم حسِ ثروتمندی میده که باعث میشه واسۀ لحظاتی هم که شده به زندگی امیدوار شیم و در یک زمان، در عین‌حالی که گول خورده‌ایم، یه حسِ خوب هم داشته باشیم. لطفا این احساس رو شِر کنید تا لااقل یه کمکی هم به کرایه‌کش‌های محترم و نیازمند کرده باشید!


خط آخر: سرعتِ بالا دوباره شاید بتونه انقلابی در من ایجاد کنه.

Twitter  Google Buzz  Facebook  Balatarin

109. طلوع و غروب  (مینیمال)

پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 ساعت 21:48

همیشه طلوع و غروبِ آفتاب، بهترین لحظاتِ یک روز نیست؛ گاهی فاصلۀ میان این دو از اهمیت بیشتری برخوردار است.


خط آخر: مدتی بود که ناخواسته از «مینیمال» فاصله گرفته بودم. | روزهای خنثی‌ای شده است این روزها. | کاش می‌توانستم برنامه‌ریزی‌هایم را عملی کنم.

Twitter  Google Buzz  Facebook  Balatarin

108. چند روز دیگر  (دل‌نوشت)

یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 ساعت 18:46

خیال نکن که تو را دیگر پیدا نخواهم کرد. تو از آن‌چه فکرش را بکنی به من نزدیک‌تری. تو را تنها مدت کمی‌ست که از دست داده‌ام و اگر کمی بجنم می‌توانم به آسانی خوردن یک جرعه آب، پیدایت کنم. فکر کردی که دیگر نمی‌بینمت؟ دیوانه مگر دنیایِ ما نسبت به قبل‌، چقدر بزرگ‌تر شده است که دیدنت را به آینده‌های دور واگذارد؟


همین دیشب در خواب به چشم خودم دیدم که در یک روز ابری در حالی‌که در گوشم آهنگ «چه‌کسی» محسن چاوشی پخش می‌شود، تو را در گوشه‌ای در خیابانِ نزدیک به خانۀ همیشگی‌مان پیدا کردم. مثل همیشه بودی. خوشحال و خندان. با ناز همیشه‌ات به من چشمک زدی و دلم را برای نمی‌دانم چندمین‌بار فرو ریختی. این فرو ریختن‌های مداوم برایم به عادتی دوست‌داشتنی تبدیل شده است. مگر دیدن تو بدون این ریزش‌ها ممکن است؟


این روزها که نیستی تنها سرگرمی و دلخوشی‌ام آن قلیانِ کهنۀ سبزرنگ است که تو آن موقع‌ها چندان دوستش نداشتی اما این آخری‌ها به نوعی به آن عادت کرده بودی. حالا دیگر نیستی که نگران دودکردن‌هایم باشی. حالا دیگر خودم هستم و آن.


راستی چه شد که رفتی؟ من که گناهی نداشتم. می‌خواهم ببینمت تا بگویم اشتباه کردی رفتی. برگرد تا مثل گذشته‌ها عصرها در خیابان قدم‌زنان به شعر گفتن مشغول شویم. من که استعداد خاصی در این زمینه نداشتم. این تو بودی که شیرم کردی تا برایت شعر بگویم. آن وقت‌ها حتی بدتر از الان شعر می‌گفتم. تصورش را بکن. یادت هست می‌گفتی "تو که خوشمل می‌خونی. چرا خجالت می‌کشی" ؟


تو رفتی و حالا احساس می‌کنم به تو نزدیکم. اما راستی چرا پس نیستی؟ کجایی؟ قصد دارم با کمک تنها دوست واقعی‌ام پیدایت کنم. کاش قبول کند. آن‌طور که فکرش را کرده‌ام تا چند روز دیگر پیشمی. این چند روز دیگر چندماه است که نمی‌آید. تنها چیزی که این روزها سبکم می‌کند همان قلیان است و این آلبوم جدید محسن.


خط آخر: این خط هم مالِ همان بالایی‌هایم.

Twitter  Google Buzz  Facebook  Balatarin

107. آموزش ماه‌های میلادی  (دیالوگ‌های ما)

سه شنبه 29 فروردین 1391 ساعت 20:37
همکار اولم: ماه‌های میلادی چطوری هستن؟

همکار دومم: خیلی ساده‌ان

همکار اولم: مثلا چطوری؟

همکار دومم: کاری نداره، گوش کن: ژانویه - سپتامبر - آوریل - ژانومه

همکار اولم: چه ساده. پس اسم چرخ‌خیاطی «ژانومه» به‌خاطر همینه!


خط آخر: بی‌سوادی هم معضلی شده. چند روز پیش بود که سرِ کار بودم. نشسته بودم یه گوشه و توی افکار خودم غرق بودم که با شنیدن صحبت‌های همکارم رشتۀ افکارم از دستم رفت و البته الان که فکر می‌کنم می‌بینم ارزشش را داشت! حالا جریان از چه قرار بود: دوتا از همکارانِ من داشتند دربارۀ «ماه‌های میلادی» با هم بحث می‌کردند و از آنجا که چندان تبحری در این وادی نداشتند، باعث شدند از خنده به پشت درازکِش شوم!

Twitter  Google Buzz  Facebook  Balatarin

106. Galaxy SII  (دیالوگ‌های ما)

دوشنبه 28 فروردین 1391 ساعت 00:39

نفر اول: از گوشیت راضی هستی؟

نفر دوم: بله، همه‌جوره باهاش حال می‌کنم.

نفر اول: پس من که گوشیم Galaxy SII هست چی باید بگم؟

نفر دوم: ... ( Censored )


خط آخر: این دیالوگی که نوشتم برمی‌گرده به جمعۀ هفته‌ای که گذشت. در این روز با چند نفر از دوستان به کوه‌نوردی رفته بودم و واقعا چسبید.

Twitter  Google Buzz  Facebook  Balatarin

105. قبلا  (دیالوگ‌های ما)

شنبه 26 فروردین 1391 ساعت 21:17

نفر اول: منو قبلا دیده بودی؟

نفر دوم: آره

نفر اول: کی؟

نفر دوم: قبلا!


خط آخر: این بود مکالمۀ کوتاه بین من و یکی از بچه‌های اقوام نزدیک.

Twitter  Google Buzz  Facebook  Balatarin

104. توجه بیش از حد یا غفلت و سهل‌انگاری؟  (دل‌نوشت)

یکشنبه 20 فروردین 1391 ساعت 20:08

دیروز ظهر بود که داشتم راه می‌رفتم. البته این راه‌رفتن مهم نبود بلکه چیزی که فکرم را مشغول کرده بود برایم اهمیت دارد. داشتم به این موضوع فکر می‌کردم که... . توضیح‌دادنش سخت است اما سعی خودم را می‌کنم تا شاید اندکی توانستم ماجرا را شرح دهم.


بیایید در نظر بگیرید که در کشوری به «جهان آخرت» و «قیامت» توجهی نمی‌شود. یعنی مردم و حکومت تأکیدی بر این موضوع نداشته باشند؛ مثلا همین «امریکا». در این کشور علامت و نشان خاصی از «جهان دیگر» و «قیامت» تا جایی‌که می‌دانم نیست. البته منظورم این نیست که در این کشور آدم مذهبی وجود ندارد بلکه تنها، مقصودم این است که تأکید و فشاری در کار نیست. در آن‌سو «ایران» خودمان را در نظر بگیرید که در هر لحظه که اراده کنیم می‌توانیم در هر سو نشانی از «قیامت» و «روز حساب» را به چشم ببینیم. کافی‌ست اوقاتی را که وقت «اذان» می‌رسد تصور کنید؛ از هر سو صدای اذان می‌آید و ما را در «محاصرۀ معنوی» قرار می‌دهد. 


حالا می‌رسیم به اصل مطالب. می‌خواهم بگویم که این مسئله دو جنبه دارد: 1. اگر ما در جایی زندگی کنیم که توجه چندانی به مسائل معنوی و «جهان آخرت» نشود و به قول معروف فشاری به مردم وارد نشود 2. اگر در مکانی زندگی کنیم که دائم و لحظه‌به‌لحظه دوروبرمان، توسط فضایی از معنویت احاطه شده باشد.


به نظر شما کدام حالت به نفع مردم است؟ توجه دائم به مسائل معنوی یا غفلت و کم‌کاری؟ به نظر شما اگر این مسئله «دائمی» باشد، موضوعاتی همچون «قیامت» و «جهان آخرت» برای مردم «تکراری» و «عادی» نمی‌شود و دل‌زده‌شان نمی‌کند؟ یا از آن‌طرف اگر فشاری بر آن‌ها نباشد و چندان اهمیتی برایشان نداشته باشد، این مسائل فراموش‌شان نمی‌شود؟


آخرش هم به جواب چندان مستحکمی نرسیدم و همچنان در حال فکرکردن به این موضوعم. خواستم فقط این مطلب را اینجا بگذارم تا شاید کسی هم پیدا شود که برایش این مقوله اهمیت داشته باشد و حتی به‌دنبالش هم باشد و از طریق موتورهای جستجو به اینجا برسد! هیچ چیز در این دنیا بعید نیست.


خط آخر: خودم به این نتیجه رسیده‌ام که این روزها، زیادی «متفکر» و حتی «روشن‌فکر» شده‌ام متأسفانه!

Twitter  Google Buzz  Facebook  Balatarin

103. دانلود کتاب «گیله‌مرد» بزرگ علوی  (دانلود)

جمعه 18 فروردین 1391 ساعت 16:24

یادم میاد یه داستان قشنگ و بسیار زیبا توی کتاب درسی‌مون داشتیم به اسم «گیله‌مرد». چند روز پیش داشتم کتاب‌های PDFم رو می‌گشتم تا چشمم خورد به این داستان. وقتی خوندمش، فهمیدم که قبلا اشتباه فکر نمی‌کردم و واقعا زیبا هست.


حالا می‌خوام این کتاب رو واسه دانلود اینجا بذارم تا شاید کسی هم پیدا بشه و توی «گوگل» سرچ کنه و برسه به اینجا و ثوابی هم کرده باشیم!


فقط یه چیزی بگم که شاید جالب باشه. قسمت‌هایی از این داستان کوتاه در کتاب درسی، تغییر پیدا کرده بود که اگه بخونیدش خودتون متوجه می‌شید.


نام کتابتعداد صفحاتحجم فایلدانلود
گیله‌مرد14120 کیلوبایتDownload


خط آخر: این روزها تنها «کتاب» می‌چسبد.

Twitter  Google Buzz  Facebook  Balatarin

102. دانلود کتاب «بیگانـــه» آلبر کامو  (دانلود)

پنجشنبه 17 فروردین 1391 ساعت 16:12

داشتم پیش خودم فکر می‌کردم که توی این پست «مینیمال» بذارم یا «دل‌نوشت» یا «داستان» که ناخودآگاه یاد این افتادم که بهترین چیزی که می‌تونم در این پست قرار بدم یه کتاب هست! مگه میشه اسم اینجا «یادداشت‌های یک بیگانه» باشه و کتاب بیگانه نباشه؟


پس به نظرم اگه کتاب «بیگانه» آلبرکامو رو واسه دانلود بذارم بهتر از هر چیزی که فکرش رو بکنم هست. البته این‌کار باید خیلی قبل‌ترها انجام می‌گرفت که متأسفانه کوتاهی من باعث این تأخیر بوده.


اگه دنبال یه داستان 65صفحه‌ای می‌گردید که عالی باشه و متفاوت، من این کتاب رو به شما پیشنهاد می‌کنم. حجم این فایل  700کیلو هست و تعداد صفحاتش هم 65. داستان جالبی هم داره و شما رو تا آخرین صفحه‌اش درگیر می‌کنه.



نام کتابتعداد صفحاتحجم فایلدانلود
بیگانه65690 کیلوبایتDownload


خط آخر: راستی در آینده کتاب‌های خوب دیگه‌ای هم برای دانلود می‌ذارم. تازه خودم دارم هر روز کتاب می‌خونم!
Twitter  Google Buzz  Facebook  Balatarin

101. سال 1390 چگونه گذشت؟ (بهاریه)  (دل‌نوشت)

چهارشنبه 9 فروردین 1391 ساعت 17:41

وقتی که هنوز تازه سال شروع شده و روزهای ابتدایی فروردین را پشت‌سر می‌گذاریم، اصلا فکرش را هم نمی‌کنیم روزی هم برسد که بخواهیم دربارۀ سال نو و سالی که گذشت مطلب بنویسیم. چه بخواهیم و چه نخواهیم رسمِ روزگار است و زمان به پیش می‌رود و بایستی خودمان را با شرایط جدید وفق دهیم؛ وگرنه که کارمان زار است.


طبق عادت هر سال، اولین کاری که در تعطیلات عید به‌دنبال انجامش بودم تهیۀ مجلۀ «فیلم» و خواندن بهاریه‌های زیبا و فوق‌العاده‌اش بود که البته این‌بار با دفعات قبل کمی تفاوت داشت؛ این‌بار نه در شهر خودمان بلکه در شهر "شیراز" که مقصد مسافرت نوروزی‌مان بود، توانستم مجله را به‌دست بیاورم و همان پای دکّه شروع کردم به خواندن.


وای که چه لذتی داشت خواندن مطلب «محمد شهرزاد» که برای «پرویز دوایی» نوشته بود یا «وازریک ساهاکیان» که حسّ نوستالژیک‌مان را حسابی تحریک ‌می‌کرد و یا مطلب جالب «سروش صحت» که بهاریه‌اش را متفاوت و خاص نوشته بود و با جایزۀ اُسکار «اصغر فرهادی» پیوند زده بود و همچنین «پرویز نوری» ، «حمیدرضا صدر» ، «آیدین آغداشلو» ، «کیومرث پوراحمد» که بی‌بی قصه‌هایش را به‌تازگی از دست داده است ، مطلب «صدیق تعریف» که دوران مختلف سینمای‌مان را به طرز زیبایی به رشتۀ تحریر در آورده بود و «پرویز دوایی» نازنین که نیازی به تعریف ندارد و دیگر عزیزان که با نوشته‌های‌شان ورودمان را به سال نو، هیجان‌انگیز و دوست‌داشتنی‌تر کرده‌ بودند.



قصد نداشتم به این زودی‌ها مطلب جدیدی را به این وبلاگ کم‌بازدید اضافه کنم تا بلکه بتوانم آرام‌آرام فراموشش کنم و ببوسمش و بذارمش کنار؛ همان‌جایی که وبلاگ‌های سابقم را گذاشتم و دیگر سراغ‌شان نرفتم. این تصمیم با چیزی که در پست قبلی‌ام گفته بودم زمین تا آسمان فرق دارد. گفته بودم که هنوز انگیزۀ فراوانی در وجودم هست تا این وبلاگ را بچرخانم و به نوشتن‌م ادامه دهم اما حالا که خوب فکر می‌کنم می‌بینم این‌طوری‌ها هم نیست. مگر با ننوشتن من چند نفر ناراحت می‌شوند و افسرده؟ مگر چه کسانی این‌جا را دنبال می‌کنند؟ اصلا چند نفر می‌فهمند که روزی‌روزگاری بیگانـــــه‌ای هم وجود داشته است که در وبلاگ‌ش می‌نوشته و آدم احساساتی هم بوده و می‌خواسته با نوشته‌هایش توفانی به پا کند و حتی اگر دست‌ش هم برسد دنیا را تغییر دهد!


سال 1390 برای من سالِ چندان خوبی نبود. اگر دلیل‌ش را بخواهید همین‌قدر بگویم که کافی‌ست به هر طریقی که دوست دارید اخبار را دنبال کنید تا متوجه حرفم شوید؛ اصلا مگر به‌جز "انفجار" و "تحریم" و "مرگ" و این‌ چیزها، ‌می‌شود خبر دیگری شنید؟ با این تفاسیر مگر می‌توان خوشحال بود و از آمدن سالِ جدید شادمان؟ مگر این‌که به امید سالِ نو نشسته باشیم. هر سال با خودمان می‌گوییم سالِ جدید احتمالا بهتر از سالی که گذشت، می‌شود اما باز هم همان آش و همان کاسه.


اگر بخواهم سال 90 را در چند جمله خلاصه کنم این‌گونه می‌شود: خرید ماشین، اجارۀ خانه دانشجویی، آشنایی با عشقم، زندگی دانشجویی، اختلاف با نزدیک‌ترین دوستم و شنیدنِ بدترین تهمت‌ها، جدایی من از دوستم، خرید آپارتمان در مرکز استان / انفجار بمب‌های متعدد در "عراق" و "افغانستان"، گیر انداختن "معمر قذافی" در لولۀ فاضلاب، فرار "مبارک" از مصر، ناآرامی در "بحرین"، ماجراهای حاکم خودکامۀ "یمن"، اتفاقات همیشگی و تلخ و گاهی طنز دولتِ کشورمان، کسب اُسکار توسط "اصغر فرهادی" و حوادث پیرامونش، نارضایتی و شورش در "سوریه" که هنوز به نتیجه‌ای نرسیده است، فوتِ بسیاری از هنرمندان و دیگر مشاهیر و یک‌سِری اتفاقات دیگر که در حالِ حاضر مجالی برای گفتن‌شان نیست.


اینک به سال 1391 وارد شده‌ایم و امیدوارم سالِ جدید، سالی بهتر برای من و شما و جملۀ مردمان کشور عزیزمان و ایرانیان سرتاسر جهان باشد. هیچ دوست ندارم سالِ آینده دوباره همین جملات را بنویسم و سال بعدترش را سالی بهتر برای همه آرزو کنم! دیگر بس است خدا، سختی زیاد کشیده‌ایم، کمی هم اگر توانستی به ما حال بده! هر چند دیر است اما سال 1391 مبارک.  


خط آخر: دقیق نمی‌دونم در آینده باید با این‌جا چکار کنم! درضمن اگه هنوز فایل PDF وبلاگ رو دانلود نکردید می‌تونید با کلیک بر روی اینجا دانلودش کنید و عیدی وبلاگ رو بینید.

Twitter  Google Buzz  Facebook  Balatarin
   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>